الوند

" بله، رسم روزگار چنین است"
نویسنده : محمد پوربهجتيان تهراني - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۳
 

کاش می دانستی حس آن مرداب پاییزی را که عمری هرچیزی در آن فرو رفت و هیچ بیرون نیامد تا گاه فرو شدن او در خودش ... در خویش ... آنسو ترک حسرت خورشیدی است که نور در کام می کشدش و از فرط دیده نشدن می خواهد روز بر نیاید و اینسو ترک ماهی است مانده پشت ابرهایی که می گویندش تا صبح نمی مانند ... تا صبح نمی ماند ... سرزمین من ... سرزمین کلاغ های معتادی است که از بس که اولدوز را ندیده اند ماوایشان کنج زباله های دل غمگین من است ... سرزمینی که کبوترانش با بالهای بریده بغ بغو کنان بر خاک خفته اند و گربه هایش بر سر دیوارهای شیشه پوش می روند ... من درد مجسم یک عمر عشق ندیده و راه نرفته ام که بر ستون در سرایت خود را آویخته ام تا باد نسیم هزار پاره آرزوهای نیافته ام را به شامه ات برساند ... من خسته ام ... خسته ام از خسته بودن، از اینکه کودک دلم دلش بزرگی می خواهد و دیگر به هیچ دلخوشکنک بزرگانه دل خوش نمی کند ... خسته ام، خسته از مخفیانه عاشق بودن و عیان تنفر ورزیدن ... خسته ام ازین همه موفقیتی که ناخواسته مرا می یابند آنگاه که به هزار امید سر در مغاک تنهایی خویش فرو برده ام ... خسته ام از ته کشیدن ... از افیون و الکل و درد میخچه انگشت شسث پای چپم که دردش گاهی می خلد به خلوت خیالی که با تو ساخته ام ... خسته ام از شاعرانه نوشتن در زمانه ای که هیچ چیزش شاعرانه  نیست مگر مرگ احمقانه شاعرانش در خاموشی و غربت ... دل تپیده آسمان، زهدان ورم کرده همه ندیده ها و نداشته هایم است که عمری می نویسمشان به هر کاغذی و بغضی که نیامد تا شاید ضجه زایشی از پس آن رها کندش/کندم از بر دوش بردن این درد ... تا شاید ... شاید من دوباره از خویشتن زاده شوم ... و اینبار یادم بماند که دردهایم را در زهدان مادری جا بگذارم ... یادم بماند چشمانم دروازه های  هجوم هزار هوس رنگی است، هوس دانستن ... هوس فهمیدن ... هوس رفتن ... هوس شدن ... هوس شور ... هوس شعور  ... ویار درد ... کجاست چشم بند من ... من ماوایی می خواهم تا در آن گم شوم ... یادم بماند گوش هایم ... گوش هایم مجرای تنفس هزار رویای سنگی است ... رویای شنیدن دوستت دارم حتی روزی که دیگر نباشم ... رویای سکوت ... سکوت سنگی ... سنگ سکوت که بر شیشه ازدحام می زنی ... گوش هایم را خواهم گرفت ... تا نشنوم ...

 ...................................................... 

می دانی؟ برای من بعد از این پله که روی آنم فردایی متصور نیست ... رهایی من دارد از پس پشت شیشه های رنگی کودکیم خودی نشان می دهد ... این پله تنها فاصله است تا رسیدنم ... اما ... من ... روی ... همین ... پله ... خواهم ... نشست ... تا تو بیایی ... می آیی؟  

والسلام

................................................

Viva Kurt Vonnegut JR.


 
comment نظرات ()
 
از اين پرنده کشتن و از اين قفس فروختن ...
نویسنده : محمد پوربهجتيان تهراني - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٥
 

دستم که به قلم نرفته دیریست، می کشد نرمای پشت به سرمای ترک دیواری ... ابتر ... بی دنباله ... رفته است به هاله ای تا سقف ... از کف ... می گیرد رج و می آید بالا تا کی ... آخر ... نمی دانم اما این من و این دیریست که نشسته ام به کنج اتاقکی که يك دیوار از چاردیوارش خورشیدکی قاب گرفته است نشسته بر کنج یکی از چار دیوارم ...
آنسو ترک ... کمکی اگر سرکی بکشی شاید ... راه فرشی است می رسد تا پاشنه دیواری که بر آن جای چه سرکوفتن هاست ... مورمور می گیردم از بس که خراب خاطراتی می شوم که از انزواي سكون و سكوت هميشه ام بالا می آیند و در بن استخوانم تیر می کشند ... شاید اما مهتابی را اگر خاموش کنم وهم دورم کند از رویایی که برایت داشتم تا این زندگی بسازدش آن را عینا همانطور که می خواستی ... چه کسی می داند لحظه مرگ آرزوهایش را ... دست اما می کشد نرمای پشت به سرمای ترک دیوارش ... خسته ام از بس كه سر نمي گيرد رشته تصميماتم تا تو ... تا آنجايي كه نشسته اي و پا روي پا انداخته اي كه چه ... كه نمي بينمت انگار ... حتي ...  و من اينجا به فاصله چند قدم از تلاقي نگاهت با قالي، حيران ضرباهنگ كند و ديرپاي دردي مي شوم كه در انديشه ام مي كوبد هر لحظه ... اما ... پا كه عوض مي كنم تا حركتي در پستوي چشمخانه ات ببينم ... ببيني ... رد نگاهت به نوك كفش هايت ميل مي كند ... دورترك مي بينمت هرچه كه پيش مي روم ... تيك تاك گذر ثانيه هايي كه مي روند، نفس نفس مي رساندم به انتهاي راهي كه تو مي روي ، نه من ... چه كسي مي دانست، لحظه مرگ آرزوهايت را ... زمزمه حواريون دو ر و برت بوي مرگ مي دهد مي دانستي؟ ... هيچ ... اين روزها هر آنچه كه رنگ خون است طعم آب مي دهد ... مرثيه هاي پاييزي زود شروع مي شوند تازگي ها ... واژه راه نمي برد به خلوت خيالت ديگر  ... ره بسته اي بر من و نيازم كه چه ... كه از هوايم بگيري ابرهاي بارانيت را ... كه از زمينم بشويي خيال خاموش رويايت را ... كه از نگاهم ببري هوس و هراس هر روز و هنوزت را ... شايد پا بر راه بكوبي و بگويي كه مي روي و من هم كه سراپا باورم توشه جمع كنم و كوله بر بندم ... اما ... تو كه مي دانستي رفتن تنها برايت حس رسوب سنگين يك توهم رنگين ديگر است ... و من ... هيچ ... اما ... تا آنجا همپايم بودي كه من باور كردم همپايت بوده ام ... و تو ... هيچ  ... اما ... در من جريان گنگ و آلوده به هيچي است كه مي رود تا كي ... تا اما ... تا تو ... تا فردا ... تا هميشه ... چه كسي مي دانست لحظه مرگ آرزوهايم را ؟!؟

 

والسلام  


 
comment نظرات ()
 
ديگری ...
نویسنده : محمد پوربهجتيان تهراني - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٩
 

این وبلاگ را با دیگری قسمت کردم ... نه شاید برای اوست ... به من هم فضایی خواهد داد ... شاید ...

والسلام


 
comment نظرات ()
 
به کودکی که هرگز زاده نشد ...
نویسنده : محمد پوربهجتيان تهراني - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٦
 

جانكم ... گفتند در انتظار لحظه اي بودي تا بيايي ... نيامد ... نيامدي ...

جانكم ... گفتند تا رسيدن... تنها لمحه اي باقي بود ... نشد ... شدي ...

جانكم ... گفتند ... تنها تحمل چاره كار است ... تحمل تا كودك ديگر ... تا كودك فردا ...

 

جانكم نيامدي تا در گوشت حكايت كنم ... كه در همان زمان كه تو خود را در بطن مادرت دار مي زدي ... دقيقا در همان زمان ... ديوارهايي بالا آمدند براي خراب شدن ... و شهرهايي براي ويراني ... و درختاني سبز براي هنگام زرد شدن ... و آبهايي روان بستر پيچان و ناپيداي خشكي كه در پي مي آمد ... و ديگراني نيز بودند كه ساقه گيج و نارس بودنشان را مي بريدند به اميد روزي كه در پي نبودنشان مي آمد ...

 

جانكم ... در همان زمان كه تو در  زاويه امن بودن مادرت دست و پا زنان مي مردي ... حيران از اينكه اينجا نيز ... اينجا هم ... چه بسيار رسولاني كه مبعوث نشده  در آهنگ زمانه خاك شدند  و چه بسيار راه هايي كه هرگز كسي آنها را نپيمود ...  و چه بسيار دست ها كه بي اشاره به هيچ كجا فرو افتادند و چه بي فروغ چشمها كه خالي از نگاه به هر كجا نگريستند ...

 

جانكم ... در آن هنگام ... در آن هنگام كه پرده سفيدي سياهي چشمانت را گرفت ... درست در آن هنگام ... كه من خود را بر در و ديوار مي زدم تا نگويندم كه نمي آيي ... چه بسيار رهگذراني كه بارهاي سفر به عزم هيچ كجا بستند ... و چه بسيار زبان ها كه به هيچ كس گفتند دوستت خواهم داشت ... و چه بسيار گوش ها كه شنيدند مي دانم ... مي دانم  ... مي دانم ... و چه بسيار ساعت ها كه بر بستري خالي ناله بيداري سر دادند ... و چه بسيار درها كه كوفته شدند بي آنكه هيچ گاه باز شوند ...

 

جانكم درست در همان لحظه كه دست برداشتي از تكاپوي بي معني زيستن ... بي معني زيستن ... گلو آماج دنيايي نه شد كه هيچ كدام بيرون نيامدند از سينه اي كه خود هزار تكه فرياد بود ... و من ماندم حيران نبضي كه ديگر نمي زد ... كه ديگر نزد ... نزد ...

 

والسلام

 


 
comment نظرات ()
 
به گودالی که روزی آینه ای بود ...
نویسنده : محمد پوربهجتيان تهراني - ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱۱
 

چكه چكه كه مي بارد باران و خط قطره آبي فرقي ديگر بر فرقهايم مي افزايد ...  روزی را به خاطر مي آورم که باران برایمان انزوای متروک دوایری بود که به هم
می رسیدند و در هم محو می شدند و  باز هم در امتداد هر ياد مي شد به گودالی رسید که آینه ای بود ... و با هم به گودالی مي رسیدیم که روزي آینه ای بود ... و یا نه، ساده تر آنروز که لذت پیش پا افتاده کوچه مشیری، ما را فارق از دغدغه اسافل اعضا، بیخود از مفهوم مکان خلوتی کرد که تشنه یک لحظه اش بودیم به طول
رابطه امان ... و يا اگر تمام اينها ناكافي است بنگر به قاموس نانوشته يك عمر پريشاني مدام آن بيد مجنوني كه سر يك كوچه پاييزي انتظار بهاري را مي كشيد كه هيچ گاه نيامد ... اين روزها كه مي روند، درد مجسم يك عمر بي كسي را يدك
مي كشند كه به هر لحظه اشان جا گذاشته ام كه اينگونه سنگينند ... ساده
نشسته اي بيد مجنون ... حسرت خرامان رفتنت چه شد؟ راستي تو بودي كه
مي گفتي ‹‹ سرو سرمشق زمستاني باغ است ›› ؟ مانده اي پا در خاك كه چه؟ كه بماني و بپوسي و بميري كه قديم شوي بر سر كوچه اي پاييزي؟

 

و نه اين بود قصه آن روياي بين اوج و حضيض پا شدن يا نشدن؟ حيران تصميم
بي تصميمي تو در خفتن يا خاستن ... كه مي شكست اگر پا مي شدي و بي تعبير و اگر مي ماندي به آن لحظه كه درق لنگه پنجره اي خاطر آشفته رويايت را مي آشفت بدتر ... شايد الان در جيب پشتت نسخه اي نانوشته از تعبير رويايي داشتي كه
هيچ گاه شكل نگرفت ... حال در اين ميانه مي بينم نه اين شد  نه آن ... كه تفريحت پناه بردن به انزواي سرد و عبوس ظهير الدوله است تا باشي و باشند كه چه كه ملغمه اي از آنان كه دنيا را بالا آوردند قي كني ... و هنوز ذهنت درگير رويايي است كه هيچ گاه شكل نگرفت و اين حسرت مي خوردت از درون كه چه بود آن رويا يا تعبيرش؟ نوك كفشت را كه نگاه مي كني حسرت تمام راه هايي كه نرفتيم به جانم مي ريزد ... آخ كه چقدر ناتمام بودي ...

 

اينروزها كه مي روند ... چكه چكه كه مي بارد باران از اين روزها كه مي روند ... پشتم به شمارش ثانيه هايي گرم مي شود كه بر حجم بي تو بودن مي افزايند و دستم شكارچي ناپيدا و گم عصياني مي شود كه در هوا شناور است ... سر كه بالا مي كنم از اين همه خالي كه بر سرم هوار مي شود درد مي گيردم ... كاش اينقدر به نوك كفش هايت نگاه نمي كردي ... تا پاي در گودالي بگذاري كه روزي آيينه اي بود ... و من شكست چهره ناتمامت را با تمامي حضورم احساس مي كردم ... احساس مي كردم ...

 

والسلام 

 


 
comment نظرات ()
 
يک عاشقانه آرام ...
نویسنده : محمد پوربهجتيان تهراني - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٩
 

؟؟؟

من، مرثيه سراسر علامت سئوالم را با تو سروده ام ... ميان سكته هاي تكرار واژه بودن، تو نون مرا بريده اي ... تاريخي كرده اي مرا ... زيرخاكي در مفهوم هر روز و هنوز زيرخاكي ... پا به پايم تا موزه شدن آمدي ... ويترين مي خواهم چه كنم كه مرا در پشت  ني ني چشمان مالخرت محبوس
كرده اي ... آويزان كرده اي ... راستي در ميان قشون سوزاده چاكرانت يك مرد كم بود كه آويزان لحظه هايم شدي ... آويزان لحظه هايم كردي ؟ دامنه بي رنگ فتوحاتت را بي من نمي خواستي كه مرا پيچيدي در هيچ هوست كه غلاف مرده اي بر تن مرده اي ديگر ... ساعتت خوابيده بمب ساعتي ... مي دانستي؟ ساعتت خوابيده چرا كه من وقت انفجار هر روزه ات را از دردي كه در گردنم
مي پيچد به ياد دارم ...

 

!!!!

من، تعجب مي كنم ... پس هستم ... تو براي من تكرار كه نه خود آفرينش بي مثال يك لحظه بودي ...

 

 

...

تمام شد دوستم ... يك فشار كوچك و آهي از سر لذت ... آسودگي ... حالا مي تواني عتيقه هايت را جاي ديگري عرضه كني... براي من طره گيسويي كه در كنج صندوقي زير تخت پنهان نموده اي بوي مرگ مي دهد... راستي تيغ اصلاحم را يادت نرود ... هنوز خوب مي برد ... هنوز ...

 

()

 

آرام دستم را به بخار روي آيينه مي كشم ... حجم ناپيداي بودنت پشت سرم عيان مي شود ... آخ كه چقدر همه اين سالها محو بوده اي ... راستي گردنم را اينوري كنم يا آنوري كه خواب موهايم چشمت را نزند ...

 

چک ... جک ... آبی آبی که بر سرخی خونی رد موازی نبودن را می کشد ... چک ... چک ... .

 

والسلام

 


 
comment نظرات ()
 
آيينه های دردار ...
نویسنده : محمد پوربهجتيان تهراني - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢٩
 

هوالعشق

 

امتداد راستين آب و آيينه اي در مسيري كه مي روي ... آيينه براي گاه آمدنت و آب براي لحظه رفتنت ... دست كه به غبار روي برگي مي كشي دامنه همه سبزي هاي عالم را مي پاشي به جانش/جانمان ... مي كشانيمان به دنبالت نازنين تا آنجا كه هرم گرماي حضوري مي شود دغدغه هر روز و هنوزمان ... حرف نه اين بود بعد اين غمين ساليان كه من بنشينم بر سر هر گذري و تو بگذري از سر هر گذري كه ما حكايت آغازمان داستان كج و كوله دير رسيدن و نرسيدن نبود ... كه اين نبود ... اينروزها به هر لحظه كه مي شوم جايمان خالي ست و عمريست كه دكان كودكيمان را گل گرفته اند ... جانكم بسته ام خود را به تكرار تكرارها ...به نديدنت دلم خوش كه اين هم
حكايتي ست ... راستي نگفتم برايت كه تمام گذشته امان عكسي شده است  كه قاب او را مي راند ... قابي بر سينه يكي از چهار ديوار خانه اي بركنج كوچه اي زير سايه بيدي پشت هيچستاني از سرزميني كه شاپركان مسلولش را زير تيرهاي چراغ برقش خاك مي كنند و كوچه ها هميشه بوي ناله مي دهند ... اينروزها به هر لحظه كه مي شوم جايمان خاليست ... خيالم كودكي شده است كه گذشته ام را دنباله بادبادكي كرده كه چقدر اين سالها رفت و چقدر اين سالها نرسيد ... نرسيد ... من اينجا در گوشه نيمكتي در فراموشخانه فراموش شده پاركي زير سايه بيدي و در هياهوي شهواني خرگوشاني كه ساقه هاي بودنم را مي جوند... دستي دراز مي كنم كه مي شود انتظاري به تمامي بزرگي يادي ازحجم ناميراي خاطره اي از وسوسه اي ... در انتظار لمس دستي به خاطر سر ريز ويرانگر و ناپيداي خواهشي كه هيچ گاه برآورده نشد ...

 

واالسلام  

 


 
comment نظرات ()
 
چنگی بر باد ...
نویسنده : محمد پوربهجتيان تهراني - ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٩
 

هوالصافی

به زاویه دلم که پا بگذاری ، از پشت ارسی رنگ به رنگ می شوی نازکم ... کمی زرد ... اندکی سبز و گاهی هم سرخ ... همان سرخی که امتداد لاله های یادگاری خانجون بود که از روضه های چهارشنبه آخر هر برج  تا ویترین مالخری سه راه سلیمونیه رو سریع پیمود ... سریعتر از من تا بزرگی ... تا بزرگی من ... اینجا که باشی حتی اگه رنگ به رنگم باشی، هر رنگت یه تجربه تازست در حریم امن زاویه ای که از پشت ارسیش به تو نگاه میکنم ... بیرون از اینجا که باشی ... که هستی... به جا نمی آورمت ... از کنارت می گذرم با این رویا که دلم می خواهد ببینم که نور بیرون ... از حصار راه راه پنجره ات چگونه وجود خاکستریت را هاشور سیاه و سفید می زند ... درست مثل آویزه های بلوری روی هم چیده که ناگاه تو شده باشند/ تو شده باشی ... همیشه از اینکه تکه تکه وصلت دست می داد سرشار تمنا می شدم ... شاید این دلیل شکستن آیینه ات بود که در آن خودت را
می پاییدی و همیشه بعد از صدای در که به خیالت خشمت را نشان می داد تکه هارا می چیدم که تو می شدند/ تو می شدی ... این روزها هم کار آنروزها را می کنم ... اما من می شوند/ من می شوم ... شاید  در بودنت من زیاد تو شدم و یا نه در نبودنت من هنوز تو مانده ام ... نمی دانم ... مهم هم نیست ... دست که دراز کنم هزار گوشواره گیلاس به ساحت نرینه بی پرواییم پیشکش می شوند تا خواب معصوم هزاران مارال را به رویای یک نیمه شب گرم تابستان بیامیزم که از آن بوی لیموی کال تمامی دیارتان را بگیرد ... باری بعد از رفتنت تنها چیزی که همان ماند که بود ... بو و بخار اتوشویی ها بود که هنوز بوی عالمی پاکی باکره  را در فضای  بی انتهای این شهر غریب می پاشد ... مثل همانروز که حکایت قرابت تنهامان شد مثنوی دستی که کنج همان زاویه و پشت به همان ارسی ندیدینی هایت را دید ... و تو خودت را در بخار برف وشی که اینبار و نه مثل همیشه از زمین می بارید گم کردی تا من نیز درسلسله ویران گر نبودنت ویران شوم ... گم شوم ... که شدم ... و آخرین باربود که پیچ کوچه ای در امتداد شکم داده  دیواری این دو دلداده هماغوش و خاموش را تجربه کرد که پس از آن هرچه رفت در هاله ای از ظلمت و بی خبری رفت که رفت و دیریست می بینندش که نیم شبان در سکوت، به خراش ناخنی بر امتداد شکم داده دیواری و در فراموشی یادی می نگارد که:

 

" بنشستمت به پای تا آوردمت به بار

                                     پس چرا به خاک سیه می نشانیم / نشاندیم ......"

والسلام


 
comment نظرات ()
 
دردم آمد ...
نویسنده : محمد پوربهجتيان تهراني - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٦
 

هوالمصنف

اينكه گفته اي نگو سيخم مي زند براي گفتن ... ورنه مرا كه مي شناسي ... مي داني دستم كه راهنما را مي زند راست را نشانه رفته كه مي دانم در انتظار پشت سرم كسي است كه مي خواند چپ ... مستقيم كه مي روم هم خودم هم اورا به سخره مي گيرم ... چون گفته اي نگو مي گويم ... دوست من در آن خرابات كلاغي بود كه با كله اش اعلام حضور مي كرد ... من بي هيچ حضوري در خرابه معنا يافته بودم و او در من ... نمي دانم سر در من چرا حسي شبيه مردن ... مرده شدن را تداعي مي كند ... شايد علتش همين پنجره باشد كه در آن درختها از زمين نروييده اند كه جايي ميان زمين و هوا معلقند ... چون گفته اي نگو مي گويم كه من دوستت دارم را زماني آموختم كه دستهايم به دور گردنت و نه شانه هايت حلقه ساختند و زماني كه چشمهايت رفتند ... نمي دانم به كجا ... ديگر هيچ وقت تشنگيم تسكين نيافت... چون گفته اي نگو مي گويم ... چرا باور نمي كنيد پيرمردي را كه از فرط قدمت درخت شد و من ديدم ... ديدم كه مرگ حوري را به گردن بادي انداختند كه شمد را از پاهايش پس زد ... و ذهن من هنوز با رگ هاي آبي رانهايش دست به گريبان است ... آخ ... اين چيست كه بر من مي كوبد ... نه در من مي كوبد ... امروز ... از پنجره بسته ام ديدم كه از ابرها آب
مي چكد ... از سيم هاي برق هم ... درخت سنگيني بار ديشبش را بر دوش من گذاشت ... برگي بر سر شانه هايم بود كه يادگاري بود مرا از هماغوشي شيرين و ديرينم با او ... چون گفته اي نگو مي گويم كه نترسيدم مانند لك رژي كه بر گردنم بود ببينندش ... نگهش داشتم ... آخر كلام ... ملالي نبود جز دوري از شما ... مي خواستم بيايم اما درگير مراسم كلاغكي بودم كه كمي مرده بود ... كلاغكم مرده بود ... زير كاجهاي شيرخوارگاه آمنه ... آنروز بچه ها هم نبودند كه كه من دلم به آنها خوش شود ...
دوستم ميخواست ببيندش ... با مرگ كلاغم ... اولدوز هم مرد ... عروسك سخنگويم با لباس عروسي زردش لال شد ... چون گفته اي بگو نمي گويم كه من مانده ام با جيبي پر از عنكبوت ...

پانوشت:

می دانی ... آخر خيلی دردم آمد ...

والسلام


 
comment نظرات ()
 
تک مضراب ...
نویسنده : محمد پوربهجتيان تهراني - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٦
 

گفت از هم جدا شدن ... گفتم شوخی می کنی ... گفت نه بابا ... طلاق گرفتن اونم طلاق توافقی ... يعنی نه مهرم حلال جونم آزاد و نه مرگ من ترکم نکن بی تو من هيچم دور خودم می پيچم ... تو دلم گفتم ازدواج تصادفی طلاق توافقی هم می خواد ... ياد اين جمله افتادم و به هيوا گفتم و کلی با هم خنديديم ...

و اينگونه شد که عشق جاودان ماند

                                         ميان دو تن که ازدواج کرده بودند ....

                                                                                      اما نه با هم ...

والسلام


 
comment نظرات ()